خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود گر تو بيداد کنی شرط مروت نبود
ما جفا از تو نديديم و تو خود نپسندی آن چه در مذهب ارباب طريقت نبود
خيره آن ديده که آبش نبرد گريه عشق تيره آن دل که در او شمع محبت نبود
دولت از مرغ همايون طلب و سايه او زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پير مغان عيب مکن شيخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه يکيست نبود خير در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نيست ادب لايق صحبت نبود
ما بی غمان مست دل از دست دادهايم همراز عشق و همنفس جام بادهايم
بر ما بسی کمان ملامت کشيدهاند تا کار خود ز ابروی جانان گشادهايم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشيدهای ما آن شقايقيم که با داغ زادهايم
پير مغان ز توبه ما گر ملول شد گو باده صاف کن که به عذر ايستادهايم
کار از تو میرود مددی ای دليل راه کانصاف میدهيم و ز راه اوفتادهايم
چون لاله می مبين و قدح در ميان کار اين داغ بين که بر دل خونين نهادهايم
گفتی که حافظ اين همه رنگ و خيال چيست
نقش غلط مبين که همان لوح سادهايم
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود گر تو بيداد کنی شرط مروت نبود
ما جفا از تو نديديم و تو خود نپسندی آن چه در مذهب ارباب طريقت نبود
خيره آن ديده که آبش نبرد گريه عشق تيره آن دل که در او شمع محبت نبود
دولت از مرغ همايون طلب و سايه او زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پير مغان عيب مکن شيخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه يکيست نبود خير در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه هر که را نيست ادب لايق صحبت نبود
غزل ۲۰۰
دانی که چنگ و عود چه تقرير میکنند پنهان خوريد باده که تعزير میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند عيب جوان و سرزنش پير میکنند
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز باطل در اين خيال که اکسير میکنند
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد مشکل حکايتيست که تقرير میکنند
ما از برون در شده مغرور صد فريب تا خود درون پرده چه تدبير میکنند
تشويش وقت پير مغان میدهند باز اين سالکان نگر که چه با پير میکنند
صد ملک دل به نيم نظر میتوان خريد خوبان در اين معامله تقصير میکنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست قومی دگر حواله به تقدير میکنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاين کارخانهايست که تغيير میکنند
می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نيک بنگری همه تزوير میکنند
غزل ۱۹۸
گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند گفتا به چشم هر چه تو گويی چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب میکند لبت گفتا در اين معامله کمتر زيان کنند
گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه گفت اين حکايتيست که با نکته دان کنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين گفتا به کوی عشق هم اين و هم آن کنند
گفتم هوای ميکده غم میبرد ز دل گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آيين مذهب است گفت اين عمل به مذهب پير مغان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود گفتا به بوسه شکرينش جوان کنند
گفتم که خواجه کی به سر حجله میرود گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند
گفتم دعای دولت او ورد حافظ است گفت اين دعا ملايک هفت آسمان کنند