چه روشنایی زیبایی
چه سکوت لذت بخشی
گویا دیگر قلبم هم ضربان ندارد تا هر تپش غم هایم را درونم فریاد بزند
و تو با این پوشش سیاه چرا اینگونه من را مینگری
به کدامین گناه من را به تاریکی میکشید
تاریکی را دوست دارم در سکوت شب
نه در زیر انبوهی از خاک
وچرا روی این سنگ نام من است
...
پس تو اینگونه تسلیت گوی مرا
تسلیت به مرگ غمهایت
تسلیت به مرگ جسم خسته ات
تسلیت به افکار گنگت
تسلیت به فریاد خاموشت
تسلیت به اشک خشکیده ات
تسلیت به قلب کوچک...
این جسم خاکی از ان تو
من در پی آسمانم
پس حبس کن در هجوم غمی تاریک برای خود فرزند تنهایی
برای مرگی روشن وسکوتی ابدی حتی شیرین تر از فرایادی کوتاه
ازطرف عزیزه دلم فاطمه گلم
ایکاش لبانت یاری سخن گفتن با من راداشتند تا احتیاج به سخن گفتن با خاک سرد نبود ای کاش دستانت رادر دستانم می گذاشتی تا دستان خسته هم توده خاک را چنگ نمی زد ولی چه سود ازاین آرزوی دست نیافتنی چه سود...
ازطرف دوست عزیزم پری تنها
بر سنگ قبر من بنويسيد
خسته بود اهـل زمين نبود نـمازش شـكســته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا، شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
پاك بود چشمان او كه دائما از اشك، شســته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دسـته بود
بر سنگ قبر من بنويسـيد
كل عمر پشت دري كه باز نمي شد، نشسته بود