ونترسيم ازمرگ
مرگ پايان كبوتر نيست
مرگ وارونه ي يك زنجره نيست
مرگ درذهن اقاقي جاريست
مرگ در آب وهواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ درذات شب دهكده ازصبح سخن ميگويد.
مرگ باخوشه ي انگور مي آيد به دهان
مرگ در حنجره ي سرخ گلوميخواند.
مرگ مسئول قشنگي پرشاپرك است
مرگ گاهي ريحان ميچيند
مرگ گاهي ودكا مينوشد
گاه درسايه نشسته است به مامينگرد
وهمه ميدانيم ريه هاي لذت پراكسيژن مرگ است.
(سهراب سپهری)
ازطرف عزیزی دلم یگانه جون
از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاریست.
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب . واندر آب بیند سنگ .
دوستان و دشمنان را می شناسم من.
زندگی را دوست می دارم.
مرگ را دشمن.
وای اما-با که باید گفت این؟- من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
جویبار لحظه ها جاری
از طرف امیدم سمیرا جون
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد؟
مگر افیون افسون کار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید؟
چرا از مرگ می ترسید؟
کجا آرامشی از مرگ خوش تر کس تواند دید؟
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
بهشت جاودان آنجاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد, در بستر گلبوی مرگ مهربان , آنجاست!
...
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت,سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می ترسید؟
**فریدون مشیری**
این آپ از طرف دوست خوبم عاشق همیشه تنها
برای شادی روح پسر بد و تسلای دل ابی
مردن خود هنريست كه همچون هر هنر ديگري بايد آن را آموخت .نمايشي است سخت ، زيبا ، و عميق وتماشايي ترين لحظه زندگي .
بسيار كمند مرداني كه زيبا مرده اند . آنهايي كه مي دانستند چگونه بايد زيست ، چگونه بايد مرد .
هركس آن چنان مي ميرد كه زندگي مي كند ، آن چنان مي ميرد كه هست . چه براي كساني كه زندگي كردن تنها دم بر آوردن نيست . جان دادن نيز تنها دم بر آوردن نيست ، خود يه كاريست كاري بس بزرگ همچون زندگي .
آسمان چون جمع مشتاق پريشان مي كند
در شگفتم چون ز هم نمي پلشد دنيا چرا
انا الله و انا الیه راجعون
پسر بد مرد
باسلام خدمت تمام دوستان و تبریک حلول ماه مبارک رمضان
آرزو قبولی طاعات تمام دوستان را خواهانم اتشاالله
خطبه 081-در نكوهش دنيا
(از سخنانى است كه امام (ع) در مذمت دنيا فرموده): چگونه توصيف كنم سرمنزلى را كه ابتداى آن سختى و مشقت است، و پايان آن فنا و نيستى، در حلال آن حساب است و در حرامش عقاب، ثروتمندش فريب مى خورد، و فقير و گدايش محزون مى گردد چه بسيار كسانى كه به دنبالش بدوند و به آن نرسند، و چه بسيار كسانى كه رهايش سازند و به آنها روى آورد، هر كس با چشم بصيرت و عبرت به آن بنگرد به او بصيرت و بينائى بخشد؟ و آن كس كه چشمش به دنبال آن و فريفته آن گردد از ديدن حقايق نابينايش كند!. سيد رضى مى گويد: اگر خوب در اين جمله امام (ع) (و من ابصر بها بصرته) (كسى كه با چشم بصيرت به آن بنگرد بينايش كند) تامل شود، در آن معنى شگفت آور و مقصود ژرفى يافت خواهد شد كه به پايانش نتوان رسيد مخصوصا اگر جمله (من ابصر اليها اعمته)، (كسى كه منتهى آرزوى خود را دنيا قرار دهد كورش خواهد كرد) كنار جمله بالا گذارده شود، در اين صورت به خوبى فرق واضحى بين آن دو يافت خواهد شد، فرقى روشن، شگفت انگيز و آشكار!
سوز دل
ايهاالناس در اين شهر مرا کاري هست دلبر حوروشي گم شده دلداري هست
نزنيد ازره کين سنگ جفا بر سر من که مرا سوز دل و آه شررباري هست
من غريبم ز ره مهر نشانم بدهيد گر شما را خبر از خانه ي خماري هست
سينه ام را بشکافيد و دلم شاد کنيد کاندر اين کنج قفس مرغ گرفتاري هست
اي صبا رو توبه آن روح روانم برگو که تو را عاشق يکرنگ و وفاداري هست
اي طبيبي که بهر درد شفا مي بخشي کنج ميخانه تو را غمزده بيماري هست
گر تو را با من ژوليده سروکاري نيست من دل سوخته را با تو سروکاري هست
برای تشکر از عزیزدلم فروزان و همه دوستانم ( نه عزیزانم)
که با نظر هاشون این بنده حقیر رو یاری می کنن (التماس دعا)
ازم پرسید دوستم داری ؟ ![]()
گفتم : آره ، ![]()
گفت : چقدر ؟ ![]()
گفتم : ازاینجا تا خدا ،
اشک اومد تو چشماش ، ![]()
گفت ، مگه نگفتی خدا از هر چیزی به ما نزدیک تر!!؟
از طرف نازگلم فروزان عزیز که تقدیمشه میکنم به روی گلش
توی این نامه آخر
واسه من نوشته بودی
واسه این قلب عاشق
تو مثل فرشته بودی
تو نوشتی اگه دوریم
تو دل هم خونه داریم
هر جای دنیا که باشیم
عشقو یاد هم میاریم
کار از این حرفها گذشته
تو دیگه بر نمیگردی
از همون لحظه برُیدی
که خداحافظی کردی
تو بگو با چه امیدی
چشم براه تو بمونم
وقتی که از توی چشمات
ته قصه رو می خونم
اگه دل بُریدی از من
دل من اما باهاته
رفتنت منو سوزونده
نوبت خاطره هاته
می دونم تموم حرفهات
نازِ مهربون, بهونه است
کاش می دیدی که همیشه
چشم تو چراغ خونه است
کاشکی حرفهای تو راست بود
کاشکی رفتنت سراب بود
عمر عشق سر نمیومد
تموم قصه یه خواب بود
کار از این حرفها گذشته
تو دیگه بر نمیگردی
از همون لحظه برُیدی
که خداحافظی کردی
تو بگو با چه امیدی
چشم براه تو بمونم
وقتی که از توی چشمات
ته قصه رو می خونم
اگه دل بُریدی از من
دل من اما باهاته
رفتنت منو سوزونده
نوبت خاطره هاته
هر نفس مي رسد از سينه ام اين ناله به گوش
که در اين خانه دلي هست به هيچش مفروش !
چون به هيچش نفروشم ؟ که به هيچش نخرند
هرکه بار غم ياري نکشيده ست به دوش
سنگدل ، گويدم از سيم تنان روي بتاب
بي هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش
برو اي دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه اي طالب راحت ! مخروش
آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش
بخت بيدار اگر جويي با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهي ، با شوق بجوش
پر و بالي بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آني که شود شمع وجودت خاموش !