پسر بد
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود. زار و زار گريه مي كردن پريا مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا. گيس شون قد كمون رنگ شبق از كمون بلن ترك از شبق مشكي ترك. روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير شعر از : احمد شاملو خسته ام ميفهميد خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن خسته از منحني بودن و عشق خسته از حس غريبانه اين تنهايي بخدا خسته ام از اينهمه تکرار سکوت بخدا خسته ام از اينهمه لبخند دروغ بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد همه عمر دروغ، گفته ام من به همه گفته ام: عاشق پروانه شدم! 
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


